پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
J
سلام...
اول از هر چیز تولد امام علی(علیه السلام)و روز پدر با کمی تاخیر بر تمام پدران خوب دنیا مبارکباد.
و بعد از هر چیز علت ننوشتنم بی حوصلگی بود.و همچنین اتفاق خاصی نیفتاده بود و هنوز هم نتایج نمونه دولتی رو اعلام نکردن.
الآن چند روزی هستش که فاطمه(دختر دایی نبی)با باباش اومده بوشهر و هر شب خونه ی یکی از عمه هاش هستش و پریشب هم پیش من بود.دیشب هم با آتنا و فاطمه و حسین(برادر فاطمه)رفتیم با ماشین دور بزنیم بعد حسین گفت شام میخورین؟!خلاصه سرتونو درد نیارم رفتیم نخلستان2 شام سفارش دادیم...خیلی حال داد.جای همتون خالی اما جهت اطلاعتون فقط 1صندلی خالی داشت...
آرالیکا جونم دوست دارم بدون هیچوقت تنهات نمیزارم هر چند دیر به دیر بنویسم.
دویستون دارم
خدا پشت و پناتون.
بای!بای!
دوشنبه دهم تیر 1387
سلام...
الان چند وقته که درست حسابی نیومدم و آپ کنم آخه خبر مهمی نبود که بیام و بنویسم یعنی
این چند روز اتفاق های خوبی واسم افتاده اما نتونستم بیام و بنویسم آخه هر روز وقت
نمیشد...
اول از همه روز پنجشنبه ظهر ناهار مهنا و آتنا اومدن خونمون و کلی حال داد و عصرش هم
که کلاس کامپیوتر داشتم اونجا ADSL وصل بود بعد منم اومدم و نظرهامو ببینم که یکی از
بچه ها که همسن خودم هم هست بلاگمو دید و خوشش اومد و به من گفت که چه جوری
میسازن منم بهش گفتم همه چیزشو فارسی نوشته تو بلاگفا راحت میتونی درست کنی ولی به
هر حال با اس.ام.اس این حرفا تونست درست کنه اگه میخوان به اون هم یه سرکی بزنین از
اینجا میتونین برین...
امروز صبح هم با مامانم رفتیم بازار چون من یه چند تا چیز(منظور پنیر نیست)لازم
داشتم...آقا ما 1 سال پیش بابام از آرالیکا اسپری نانسی آورد من به خاطر اسمش دلم نمیومد
ازش استفاده کنم به خاطر همین مامانم گفت بیا اگه این مغازه اسپری نانسی داره یه چند تا
واسه خودت بخر خلاصه ما وارد مغازه شدیم و بله.............اسپری نانسی داشت و منم
خریدم مامانم گفت نه بزاریش واسه یادگاری ازش استفاده کن منم با اینکه دلم نمیمد قبول
کردم...
فردا هم که امتحان کامپیوتر کتبی داریم...
خوب دیگه من برم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
با
.
.
.
.
.
دلم نمیاد برم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بای!بای!
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
مهر ماه
میگن مهر ماهی ها لجبازن دروغ که نمیگن...میگن پر حرفن دروغ که نمیگن...
آقا الآن چند روز هستش که مهمان از آرالیکا اومده واسمون (عمه ی مامانم)دخترش از من کوچیکتر هستش و مهر ماهیه هر وقت کسی بهم میگفت مهر ماهی ها لجبازن و پرحرف باورم نمیشد تا امروز دیدم واقعا همین طوره حالا پرحرفیش هیچی لجبازیش...
عصر نشسته بود مامانم بهش گفت بیا تا موهاتو گیس کویتی کنم گفت باشه اومد نشست موهاشو شونه کرد اما هر چی بهش گفتیم بده تا مامان خودت شونش کنه و نداد دختر اینقدر لجباز و یک دنده؟!
شورشو در آورده..........
۱چیزی رو اعتراف کنم من خیلی پرحرفم![]()

بای بای!!
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
تولد مادرجون....
دیروز تولد مادرجونم بود الآن ۳ ساله که من واسش کادو میخرم و مامانم هم کیک درست میکنه و ۳ نفری میریم پیشش و بهش تبریک میگیم و کلی خوشحال میشه![]()
دیشب هم با مامانم و بابام و کیک و ساندویچ و کادو رفتیم خونشون بهش تبریک گفتیم و هم اونو خوشحال کردیم هم خودمون خوشحال شدیم که اون خوشحاله...
...................................................................................................................................................................
دیروز بعد از مدتها ما با ۲ خاله ام و بچه هاشون خونه ی مادر جون جمع بودیم(توجه کنین دیروز نه دیشب)خلاصه که خیلی حال داد...
...................................................................................................................................................................
امشب هم تولد محدثه(دختر خالم)هستش که میخوایم بریم خونه ی خاله سیمین جان
دوشنبه بیستم خرداد 1387
کارنامه و کمک به خانم چعبی(مدیر مدرسه)
سلام...
دیروز صبح مامانم رفت مدرسه ببینه کارنامه ها رو میدن یا نه؟!!که وقتی برگشت گفت خانم چعبی میخواسته حالا بره کارنامه ها رو از اداره بیاره خلاصه امروز صبح دل توی دلم
نبود تا مامانم رفت و وقتی برگشت گفت هنوز آماده نبوده و خانم چعبی گفته:یه چند دقیقه ی دیگه بیا و ببر خلاصه چون من میخواستم برم کلاس کامپیوتر با هم رفتیم مدرسه تا بعد از اونجا بریم کلاس..
.
وقتی رفتیم مدرسه خانم چعبی به خانم شاکردرگاه (معاون)گفت:معدل مرضیه رو بهش بگو وقتی بهم گفت خیلی خوشحال شدم حالا به نظرتون چند شدم؟!!1 حدس بزنین 50/19 شدم(هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا)
از اونجا رفتیم کلاس که مامانم منو بزاره کلاس و برگرده مدرسه بهشون کمک کنه وقتی رفتیم کلاس اون خانم گفت که چون تعداد بچه ها کم هستش فعلا تشکیل نمیشه و شما میتونید 5شنبه ساعت 5 تا 7 بیاید کلاس منم هم خوشحال شدم هم ناراحت...
خوشحال:چون میتونستم برم مدرسه و به خانم ها کمک کنم..........
ناراحت:چون اصلا دوست نداشتم همچین اتفاقی بیفته و دلیل دیگه ش اینه که من امپیوتر خیلی دوست دارم...........
2باره با مامانم برگشتیم مدرسه و من کمک خانم چعبی نمره ها رو چک میکردم و مامانم هم برگشت خونه وقتی کارم تموم شد منم اومدم خونه(خونمون دیوار به دیوار مدرسه هستش)
بای!!!بای!!!
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
شب خوب...
اتفاقا دیشب هم هوا اینجا خیلی خوب بود همینجور که ساندویچ میخوردیم
مامانم و بابام خاطرات بچگی هاشونو واسم تعریف میکردن![]()
خلاصه ۱ یک ساعتی اونجا بودیم و حسابی حال داد![]()
![]()
جای همتون خالی بود![]()
من برم؟![]()
بای بای![]()
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
سلام...
با اینکه مدرسه ها تموم شده من هنوز هم درس میخونم!!
خب تعجب نداره آخه دارم واسه امتحان نمونه میخونم
تورو خدا ۲آ کنین قبول شم![]()
![]()
اگه تلاش کنم قبول میشم![]()
راستی کلاس کامپوترم هم از هفته ی دیگه دوشنبه شروع میشه یکی از بچه ها (المیرا
)هم میخواد بیاد![]()
هنوز کارنامه ی ما رو ندادن ولی مال آتنا رو دادن![]()
![]()
راستی ۱ سوال این قالب من واسه شما باز میشه؟!![]()
![]()
آخه واسه خودم باز نمیشه.....................

فعلا من برم بای بای![]()
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
شروع تابستان
سلام.
چه توی بهار چه توی تابستون چه توی زمستون هر جمعه مامانم از کوچک ترین فرصتی استفاده میکنه
تا با هم بریم ماشین سواری و کلی انرژی بگیریم..........
دیروز هم به همین شکل با همدیگه رفتیم بیرون و من هم که خیلی وقت بود بیرون نرفته بودم با اینکه هوا
خیلی گرم بود اما بهم خوش گذشت و اصلا دلم نمیخواست زود برگردیم خونه اما چون ناهار عمه م اینا میخواستن
بیان خونمون ما هم زود برگشتیم خونه.............
ساعت 1اینا بود که عمه م و آقای شاکر و رضا(پسر عمه م)اومدن و من هم زنگ زدم به بابام ببینم کجا هستش
و کی میاد؟!که در جواب شنیدم که ساعت 14:30 میاد.........همینجوری که مامانم و عمه م داشتن حرف میزدن
یهو دیدیم زنگ پایین رو زدن (این نشانه ی اومدن بابامه!!!!!)من از شدت تعجب کم کم داشتم شاخ درمیاوردم!
آخه ساعت 13:45 بود(!!!!!!!!!)بابام که اومد سریع سفره رو پهن کردن و غذاها رو آوردیم و همه مشغول خوردن
شدن بعد از ناهار چون شب قبلش تا ساعت 2:00بیدار بودم و صبح ساعت 7:30 بیدار شده بودم یه کم استراحت
کردم عصر نشستم بعد از مدتها برنامه ایلگار(دوست اینترنتی و مجری تلویزیون) رو نگاه کردم.................
همینجور که نشسته بودیم موبایل مامانم به صدا در اومد آقای حیدری بودن و پرسیدن که خونه هستیم یا نه؟!
من هم در جواب گفتم آره خلاصه ستون رو درد نیارم خاله سیمین و محدثه(دختر خاله گرام)اومدن هنوز 5
دقیقه نشده بود که نشسته بودن که تلفن زنگ زد و عمه الهه بود گفت بلیت سینما گرفتم بریم؟!من هم که خیلی
سینما دوست دارم گفتم:باشه!!!!! خاله سیمین و محدثه رفتن خونه مادرجون و ما هم رفتیم سینما فیلم(تلافی)
من تا حالا سینما بالایی سینما بهمن نرفته بودم بالا 1 کافی شاپ بود که خیلی قشنگ بود سالن سینما خیلی کوچیک
بود و 6 نفر بیشتر نبودیم(من مامانم بابام عمه الهه رضا و آقای شاکر)ولی خدایی فیلمش قشنگ بود من که خوشم اومد

.........................................................................................................................................................................................
امروز هم دوستای مامانم میخوان بیان خونمون مامانم هم کیک درست کرده کار مامانم تو هیچی حرف نداره همیشه
خاله هام ازش دستور کیک و غذاهای دیگه رو میگیرن و درست میکنن!!!!!
سر همین موضوع قرار شده فردا بریم واسه کلاس کامپیوتر ثبت نام کنم.........
خب دیگه سرتونو در آوردم..............................................
مرسی که وقت با ارزشتونو در اختیار من گذاشتین!!!!!
توجه:هر دوست عزیزی که میخواد من رو لینک کنه میتونه فقط با نام آرالیکا ممنونم!

بای.
پنجشنبه نهم خرداد 1387
...:::امتحان هام تموم شد:::...
سلام.
حس میکنم دیگه بزرگ شدم......(خوب واقعا هم بزرگ شدم.)روز اولی که اومدم و توی
بلاگم نوشتم سال اولی بود که تو مدرسه راهنمایی بودم اما حالا 1 دختر دبیرستانی هستم
چشم بهم بزنم دانشجو شدم........بعد از اون هم میشم خانم وکیل!!!!!!!!
توی مجتمع مون عصرها تو این گرما بچه ها میرن تو حیاط و با هم بازی میکنن وقتی میبینمشون
یاد بچگی های خودمون میفتم که با دختر خاله ها بازی میکردیم........!!!!1 روز یکیشونو دیدم
که به اون یکی میگفت الان میرم به مامانم هم میگم!!!!(چی میگه؟!)من که نمیدونم........
این لحظاتی که میگذره چه خوب چه بد دیگه هیچ وقت برنمیگرده........!!!!(پس قدرشونو
بدونین........!!!!)
دلم واسه دوستام خیلی تنگ میشه آخه ماها از دبستان با هم بودیم حالا بخوایم یهو از هم
جدا شیم خیلی سخته
حالا که فکر میکنم میبینم دیگه نباید مثل قبلا بنویسم و باید 1 تغییر و تحولاتی در نوشتنم ایجاد
کنم چون من دیگه بچه نیستم و عقلم از بچه ها بیشتر میرسه........!!!!

................................................................................................................................................................
برنامه تابستونم:تا 31 خرداد باید واسه امتحان ورودی نمونه دولتی حاضر شم.رفتن به
شیراز برای دکتر چشم پزشکی.
کلاس های متفرقه از جمله:کامپیوتر زبان و موسیقی.
خوبه وقتم پر میشه
خدا را شکر اینقدر مامان باحال و خوش اخلاقی دارم که اگه این کلاسها هم نمیخواستم برم حوصلم
سر نمیرفت.

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
........
هستش به خاطر همین اومدم تا هم نظر بدم هم آپ کنم.
یه تشکر ویژه از آیین و آیینه عزیزم که توی چند پست اخیر واسم کامنت گذاشته بودن اما من بی معرفت هنوز
واسشون نظر نذاشتم آخه نمیدونم چی شده نظر که مینویسیم واسشون نمیره چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
بعد هم اینکه مامان گلم دوباره شروع به کار کرده امیدوارم دیگه کنار نکشه
امتحانامون ۹ خرداد تموم میشه و بعد از اون هم باید واسه نمونه بخونم (۲آ کنین قبول شم)
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
........
مامان وبابای عزیزم!13اردیبهشت سالگرد ازدواجتان
را با تمام وجود تبریک میگویم.
اول با کمی تاخیر تبریکی میگم به همه ی معلمان
گرامی مخصوصا معلم های عزیز خودم.
دوم اینکه امشب سالگرد ازدواج مامان و بابامه مامانم
همه ی مناسبت ها یادش میمونه و به هر مناسبتی ما یه
جشن 3 نفره میگیریم و مامانمهم کیکشو درست میکنه
اما امسال واسه سالگرد ازدواجشون خاله هام قرار
گذاشتن که بیان خونمون مامانم هم کیک و شام و...
درست کرده که من عکس کیکشو آپلود کردم که
واستون بزارم حتما ببینینش.
این هم یه تبریک ویژه از طرف من و آرالیکای
عزیزم
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
این لطیفه رو المیرا خیلی دوست داره همیشه واسه خودش تعریف میکنه و میخنده
امروز تو مدرسه سحر رو اذیت میکردیم که باید ۲۱ اردیبهشت به کل کلاس شام بده(آخه تولدشه) اول گفتیم بستنی بده قبول نکرد گفتیم پس باید هفت شبانه روز شام بدی![]()
![]()
برنامه ی امتحان های کتبی رو دادن ما ۹ خرداد تموم میشیم![]()
خبر مهم همین بود
بای بای![]()
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
تولدت مبارک!!
من و بابام واسش تولد گرفتیم خریدن کیک و کادو و عکس
و شام دعوت ما.............................
مامان گلم ایشا الله ۱۲۰ سال دیگه بلکه بیشتر پیشم باشی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()